تبلیغات
وبلاگ شخصی رضا هردورودی

هر نظر سازنده ی شما افتخاریست برای ما

داستان زیبای “خاطره معلم”

نویسنده :رضا
تاریخ:شنبه 8 تیر 1392-11:06 ب.ظ

چند روزی به آمدن عید مانده بود. بیشتر بچه ها غایب بودند، یا اکثرا رفته بودند به شهرها و شهرستان های خودشان یا گرفتار کارهای عید بودند. اما استاد بدون هیچ تأخیری آمد سر کلاس و شروع کرد به درس دادن. استاد خشک و مقرراتی ما خود مزیدی شده بر دشواری  .

بالاخره کلاس رو به پایان بود که یکی از بچه ها خیلی آرام گفت: استاد! آخر سالی دیگه بسه!

استاد هم دستی به سر تهی از موی خود کشید!

و عینکش را از روی چشمانش برداشت و همین طور که آن را می گذاشت روی میز خودش هم برای اولین بار روی صندلی جای گرفت.

استاد ۵۰ ساله‌مان با آن کت قهوه‌ای سوخته‌ای که به تن داشت، گفت: حالا که تونستید من رو از درس دادن بیاندازید، بذارید خاطره ای رو براتون تعریف کنم. من حدودا ۲۱ یا ۲۲ سالم بود، مشهد زندگی می کردیم، پدر و مادرم کشاورز بودند با دست های چروک خورده و آفتاب سوخته، دست هایی که هر وقت اون ها رو می دیدم دلم می خواست ببوسمشان، بویشان کنم، کاری که هیچ وقت اجازه آن را به خود ندادم با پدرم بکنم اما دستان مادرم را همیشه خیلی آرام مثل “ماش پلو” که شب عید به شب عید می خوردیم بو می کردم و در آخر بر لبانم می گذاشتم.

استادمان حالا قدری هم با بغض کلماتش را جمله می کند: نمی دونم بچه ها شما هم به این پی بردید که هر پدر و مادری بوی خاص خودشان را دارند یا نه؟ ولی من بوی مادرم را همیشه زمانی که نبود و دلتنگش می شدم از چادر کهنه سفیدی که گل های قرمز ریز روی آن ها نقش بسته بود حس می کردم، چادر را جلوی دهان و بینی‌ام می گرفتم و چند دقیقه با آن نفس می کشیدم… اما نسبت به پدرم مثل تمام پدرها هیچ وقت اجازه ابراز احساسات پیدا نکردم جز یک بار، آن هم نه به صورت مستقیم.

نزدیکی های عید بود، من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم، صبح بود، رفتم آب انبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیارم. از پله ها بالا می آمدم که صدای خفیف هق هق مردانه ای را شنیدم، از هر پله ای که بالا می آمدم صدا را بلندتر می شنیدم . . . . استاد حالا خودش هم گریه می کنه . . . .

پدرم بود، مادر هم آرامش می کرد، می گفت آقا! خدا بزرگ است، خدا نمی ذاره ما پیش بچه ها کوچیک بشیم، فوقش به بچه ها عیدی نمی دیم، قرآن خدا که غلط نمی شه اما بابام گفت: خانم! نوه هامون تو تهران بزرگ شده اند و از ما انتظار دارند، نباید فکر کنند که ما . . . . .

حالا دیگه ماجرا روشن تر از این بود که بخواهم دلیل گریه های بابام رو از مادرم بپرسم، دست کردم توی جیبم، ۱۰۰ تومان بود، کل پولی که از مدرسه گرفته بودم، گذاشتم روی گیوه های پدرم و خم شدم و گیوه های پر از خاک و خلی که هر روز در زمین زراعی، همراه بابا بود بوسیدم.

آن سال همه خواهر و برادرام ازتهران آمدند مشهد، با بچه های قد و نیم قد که هر کدام به راحتی “عمو” و “دایی” نثارم می کردند. بابا به هرکدام از بچه ها و نوه ها ۱۰ تومان عیدی داد، ۱۰ تومان ماند که آن را هم به عنوان عیدی داد به مامان.

اولین روز بعد از تعطیلات بود، چهاردهم، که رفتم سر کلاس. بعد از کلاس آقای مدیر با کروات نویی که به خودش آویزان کرده بود، گفت که کارم دارد و باید بروم اتاقش. رفتم، بسته ای از کشوی میز خاکستری رنگ زهوار در رفته گوشه اتاقش درآورد و داد به من.

گفتم: این چیه؟

گفت: باز کن می فهمی.

باز کردم، ۹۰۰ تومان پول نقد بود!

گفتم: این برای چیه؟

گفت:از مرکز اومده؛ در این چند ماه که این جا بودی بچه ها رشد خوبی داشتند برای همین من از مرکز خواستم تشویقت کنند.

راستش نمی دونستم که این چه معنایی می تونه داشته باشه، فقط در اون موقع ناخودآگاه به آقای مدیر گفتم: این باید ۱۰۰۰ تومان باشه نه ۹۰۰ تومان!

مدیر گفت: از کجا می دونی؟ کسی بهت گفته؟ گفتم: نه، فقط حدس می زنم، همین.

راستش مدیر نمی دونست بخنده یا از این پررویی من عصبانی بشه اما در هر صورت گفت از مرکز استعلام می‌گیره و خبرش را به من می دهد. روز بعد تا رفتم اتاق معلمان تا آماده بشم برای کلاس، آقای مدیر خودش را به من رساند و گفت: من دیروز به محض رفتنت استعلام کردم. درست گفتی، هزار تومان بوده نه نهصد تومان، اون کسی که بسته رو آورده، صد تومانش را کِش رفته بود که خودم رفتم ازش گرفتم. اما برای دادنش یه شرط دارم . . . .

گفتم: چه شرطی؟

گفت: بگو ببینم از کجا می دونستی؟ نگو حدس زدم که خنده داره!

استاد کمی به برق چشمان بچه ها که مشتاقانه می خواستند جواب این سوال آقای مدیر را بشنوند، نگاه کرد و دسته طلایی عینکش را گرفت و آن را پشت گوشش جا داد و گفت: “به آقای مدیر گفتم: هیچ شنیدی که خدا ۱۰ برابر عمل نیکوکاران به آن ها پاداش می دهد؟”

منبع : www.radsms.com




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قاصدک

نویسنده :رضا
تاریخ:جمعه 1 دی 1391-05:33 ب.ظ



منکه یاری ندارم ، چشم انتظاری ندارم
قاصدک برو برو ، که با تو کاری ندارم !


قاصدک به چشمِ من ، قصه ی یک دردی برو !
میدونم برای من ، خبر نیاوردی ، برو


توی هفتا آسمون ، من یه ستاره ندارم
کسی که عشقِ منو به یاد بیاره ندارم


ندارم دلی که یک لحظه به یادم بزنه
ندارم هیچ کسی رو که فک کنی یارِ منه !


قاصدک برو برو ، که با تو کاری ندارم
منکه یاری ندارم ، چشم انتظاری ندارم


خیلی وقته اونی که براش میمُردم دیگه نیست
قاصدک هارو به یادش میشمردم ، دیگه نیست !


خیلی وقته که دارم با تنهایی سر میکنم
همه ی قاصدکای شهرُ پرپر میکنم !


قاصدک برو برو ، که با تو کاری ندارم
منکه یاری ندارم ، چشم انتظاری ندارم





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مطلب رمز دار : ثبت نام

نویسنده :رضا
تاریخ:سه شنبه 16 آبان 1391-10:40 ق.ظ

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

غم غروب جمعه...

نویسنده :رضا
تاریخ:سه شنبه 25 مهر 1391-10:17 ق.ظ


چتر چنار بسته شد!
پرنده پر کشید و رفت...

به چشمک ستاره ها
شاپرکی پرید و رفت...
...
و من دوباره می دوم
کنار ردّ پای تو ...
هر چه شتاب می کنم !
نمی رسم به پای تو...
...
به قله های معرفت
به آسمان رسیده ای!
شبیه سیب قصه ها
مرا ز شاخه چیده ای!
...
سبکتر از سکوت شب
دلت زلال آرزو ...
هزار دفعه گفته ام !
چه پشت سر ، چه روبه رو!
...
کنار پیچ حادثه ...
شبی که گنگ و مبهم است!

تو می رسی به کهکشان!
زمین برای تو کم است!
...
هزار ، شنبه دست تو
نمی رسد به دست من
دوشنبه های منتظر
که می دهد شکست ِ من
...
سه شنبه های بعد ِ تو
دلم ستاره می شود!
برای حسّ بودنت ...
بگو چه چاره می شود؟
...
شبی بیا ز من بگیر...
خطوط این ادامه را ...
تمام هفته یک طرف!
غم غروب جمعه را ...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پیغام خدا.....

نویسنده :رضا
تاریخ:جمعه 19 خرداد 1391-09:15 ق.ظ

 

جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا می کرد.

رفتن و ردپای  آدم هایی را می دید که به سنگ و ستون، به در و دیوار

دل می بندند.جغد اما می دانست که سنگ ها ترک می خورند، ستون ها فرو

می ریزند، درها می شکنند و دیوارها خراب می شوند. او بارها و بارها تاجهای

شکسته، غرورهای تکه پاره شده را لابلای خاکروبه های کاخ دنیا دیده بود.

او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش می خواند و فکر می کردشاید

پرده های ضخیم دل آدمها، با این آواز کمی بلرزد.

روزی کبوتری از آن حوالی رد می شد، آواز جغد را که شنید، گفت: بهتر است

سکوت کنی و آواز نخوانی. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگین شان می کنی.

دوستت ندارند. می گویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری.

قلب جغد پیر شکست و دیگر آواز نخواند.سکوت او آسمان را افسرده کرد.

آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان کنگره های خاکی من! پس چرا دیگر آواز

نمی خوانی؟ دل آسمانم گرفته است.جغد گفت: خدایا! آدمهایت مرا و

آوازهایم را دوست ندارند.خدا گفت: آوازهای تو بوی دل کندن می دهد و آدمها

عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چیز کوچک و هر چیز بزرگ. تو مرغ

تماشا و اندیشه ای! و آن که می بیند و می اندیشد، به هیچ چیز دل نمی بندد.

دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین کار دنیاست. اما تو بخوان و همیشه بخوان

که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ. جغد به خاطر خدا باز هم بر

کنگره های دنیا می خواند و آنکس که می فهمد، می داند آواز او پیغام خداست




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دیدی ای دل عاقبت زخمت زدند !؟

نویسنده :رضا
تاریخ:شنبه 13 خرداد 1391-11:36 ق.ظ


دیدی ای دل عاقبت زخمت زدند !؟

گفته بودم مردم اینجا بدند

دیدی آخر ساقه جانت شکست ؟

آن عزیزت عهدوپیمانت شکست؟

دیدی ای دل درجهان یک یار نیست؟

هیچکس در زندگی غمخوار نیست؟

آه دیدی سادگی جان داده است؟

جای خود را گِل به سیمان داده است؟

دیدی آخر حرف من بیجا نبود؟

از برای عشق اینجا ، جا نبود؟

نوبهار عمر را دیدی چه شد؟

زندگی را هیچ فهمیدی چه شد؟

دیدی ای دل دوستیها بی بهاست؟

کمترین چیزی که می یابی وفاست؟

دیده ای گلها همه پژمرده اند

رنگها در دود و سرما مرده اند

آری ای دل ! زنده بودن ساده نیست

بین آدمها یکی دلداده نیست

باید اینجا از خود ای دل گم شوی

عاقبت همرنگ این مردم شوی !





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

داستان جالب “کلاه فروش”

نویسنده :رضا
تاریخ:جمعه 22 اردیبهشت 1391-01:45 ب.ظ



کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درخت
مدتی استراحت کند. لذا کلاه ها را کنار گذاشت وخوابید. وقتی بیدار شد
متوجه شد که کلاه ها نیست. بالای سرش را نگاه کرد . تعدادی
میمون را دید که کلاه های او را برداشته اند؛

فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد. در حال فکر کردن سرش
را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند. او کلاه را ازسرش برداشت
و دید که میمون ها هم ازاو تقلید کردند. به فکرش رسید که کلاه
خود را روی زمین پرت کند. لذا این کار را کرد. میمونها هم کلاه ها را
بطرف زمین پرت کردند. او همه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد؛

سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد. پدر بزرگ این داستان را برای نوه اش
را تعریف کرد وتاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد
چگونه برخورد کند. یک روز که او از همان جنگلی گذشت در زیر
درختی استراحت کرد وهمان قضیه برایش اتفاق افتاد؛
او شروع به خاراندن سرش کرد. میمون ها هم همان کار را کردند. او کلاهش
را برداشت, میمون ها هم این کار را کردند. نهایتا کلاهش رابرروی زمین
انداخت ولی میمون ها این کار را نکردند؛

یکی از میمون ها از درخت پایین آمد و کلاه را از سرش برداشت
و درگوشی محکمی به او زد و گفت: فکر میکنی فقط تو پدر بزرگ داری ؟؟؟؛


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ماهی به نام سیدمجتبی علمدار

نویسنده :رضا
تاریخ:شنبه 5 فروردین 1391-06:01 ب.ظ

اعداد برای بعضی‌ها یك جور دیگر معنا می‌دهد؛ یعنی انگار بعضی اعداد فقط برای آدم‌ها ساخته شده‌اند؛ مثل دهم محرم كه مال امام حسین(ع) است، چهاردهم خرداد كه مال امام خمینی(ره) است، و یازده دی‌ماه كه مال سید مجتبی علمدار است.

شهید سید مجتبی علمدار

تولد: 11 دی‌ماه 1345

مجروحیت شیمیایی: یازده دی‌ماه 1364

ازدواج با سیده فاطمه موسوی: دی‌ماه 1370

تولد دخترش زهرا: 8 دی‌ماه 1371

شهادت: 11 دی‌ماه 1375

احساس می‌كنم آدم‌هایی كه تولد و مرگشان در یك روز معین است، یك‌جورهایی دوست داشتنی‌ترند.

سال 1362 هفده ساله بود كه به عضویت بسیج درآمد. از داوطلب‌های  بسیجی بود كه به اهواز و هفت‌تپه و كردستان و... عازم شد و مردانه جنگید. چند باری هم در جبهه مجروح شد، ولی بیشتر اوقات بدون مراجعه به پزشك، زخم‌هایش را درمان می‌كرد، تا سرانجام در دی‌ماه 1364، در عملیات والفجر 8، شیمیایی شد؛ اما خودش را از درمان معاف كرد.

سربه‌زیر و دقیق بود، متواضع و خالص. با رفقا برای جوانان بیكار، كار پیدا می‌كردند. دوست داشت عرق شرم بر پیشانی هیچ جوانی ننشیند. می‌گفت جوان باید توی جیبش پول داشته باشد تا جلوی دوستانش خجالت نكشد.

سر زدن به خانواده‌های كم‌بضاعت و بی‌بضاعت جزء برنامه‌های ثابت هفتگی‌اش بود. با اینكه روز در تلاش بود، نماز شبش ترك نمی‌شد. عاشق زیارت عاشورا بود. نزدیكش كه می‌شدی ذكر «یا زهرا» از لبش می‌شنیدی كه یكریز بود و دم به دم. نفس گرمی داشت و مداح اهل‌بیت(ع) و آنانی بود كه به خاطر اهل‌بیت در خون سرخشان غوطه‌ور شده بودند. بعد از جنگ، دلش كه به یاد رفقای شهیدش می‌گرفت، مراسم راه می‌انداخت و می‌خواند. اغلب هم شعرهای خودش را می‌خواند:

ای كاش شور جنگ در ما كم نمی‌شد

بیت‌الزهرا، مسجد جامع، امام‌زاده یحیی(ع)، مصلای امام خمینی(ره)، هیئت عاشقان كربلا و منازل شهدا صدای پر سوز و هجران او را از یاد نخواهد برد.

همسرش می‌گفت: یك بار خواب پیامبر(ص) را دیدم. گفتند تعبیرش این است كه همسرت «سید» است. اكثر خواستگارهای من سید نبودند. یكی دو ماه بعد از آن خواب بود كه آقا مجتبی با یك سكة یك تومانی و یك جلد قرآن آمد منزل ما. گفت قرآن را باز می‌كنم، اگر خوب آمد با هم حرف می‌زنیم. چشمانمان با نام زیبای پیامبر روشن شد و سورة محمد(ص) آمد. ... با مهریة سیصد و پنجاه هزار تومان، زندگی مشتركمان آغاز شد.

شهید سید مجتبی علمدار

دی‌ماه برای او ماه سرنوشت‌ها بود، هر سال از اول تا یازدهم دی‌ماه ناراحتی و بیماری‌اش شدت می‌گرفت. وقتی میگرن عصبی‌اش شروع می‌شد، مسكن می‌خورد، اما درد تسكین نمی‌یافت. پتو به دور سرش می‌پیچید و از درد فریاد می‌زد. دائم از اهل خانه معذرت می‌خواست و می‌گفت مجبورم فریاد بزنم.

روزهای آخر اصلاً حال خوبی نداشت. می‌خواستم از محل كارم مرخصی بگیرم و مجتبی را دكتر ببرم. موافقت نكرد. گفت تو و زهرا بروید من با یكی از رفقا می‌روم دكتر. دیدم كه  غسل كرد و پس از آن گفت: آقا پرونده‌ام را امضا كرده و فرموده تو باید بیایی. دیگر نگرانی ماندن در این دنیا ،بس است.

یك هفته در بیهوشی كامل بود تا اجازة مرخصی از این دنیا را به او دادند. درد كشید، خیلی زیاد. در وصیت‌نامه‌اش دربارة نماز اول وقت توصیه كرده بود و معرفت به قرآن كریم: «سعی كنید قرآن انیس و مونستان باشد نه زینت دكورها و طاقچه‌های منزل‌تان»... «نگذارید تاریخ مظلومیت شیعه تكرار شود، بر همه واجب است مطیع محض فرمایشات مقام معظم رهبری باشید كه همان ولی فقیه است. دشمنان اسلام كمر همت بسته‌اند ولایت را از ما بگیرند و شما همت كنید تا كمر دشمنان ولایت را بشكنید.

علمدار یك دستمال سبز داشت برای مراسم مداحی و گرفتن اشك چشم خودش كه به اشك چشم خیلی از دوستانش هم متبرك بود. وصیت كرده بود قبل از اینكه جنازه را در قبر بگذارند، یك نفر داخل قبر شود و مصیبت حضرت زهرا(س) و امام حسین(ع) را در قبر بخواند و هنگام دفن هم آن دستمال سبز را روی صورتش بگذارد. می‌گفت از شب اول قبر می‌ترسم و دلم می‌خواهم اجداد پاكم به دادم برسند.

یازدهم دی‌ماه 75، در گلزار شهدای ساری، جمعیت مشایعت كنندة مجتبی تا بهشت، یكصدا فریاد می‌زدند: یا مهدی(ع)، یا زهرا(س)، آن روز غمی عجیب پیچیده بود در سینة كوچك زهرا علمدار، كه می‌دید بابای او، یعنی مجتبی علمدار، در روز تولدش؛ تولد واقعی‌اش را در آسمان‌ها جشن می‌گیرند.

گرفته شده از وبلاگ:http://ghortikolav.mihanblog.com




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :9
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo