تبلیغات
وبلاگ شخصی رضا هردورودی - داستان عاشقانه...

هر نظر سازنده ی شما افتخاریست برای ما

داستان عاشقانه...

نویسنده :رضا
تاریخ:سه شنبه 6 دی 1390-10:33 ق.ظ


دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد...
پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود.
دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد.
او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت.

دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.
دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در 19 سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت.
یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.

روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.

دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد.
در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.

زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست... و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.
ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت... شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و 20 درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.

چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود:
معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
http://kyokoScheunemann.jimdo.com/
سه شنبه 2 خرداد 1396 11:17 ق.ظ
Oh my goodness! Awesome article dude! Many thanks,
However I am encountering problems with your RSS.
I don't know why I cannot join it. Is there anyone else getting similar RSS issues?
Anyone that knows the answer can you kindly respond?
Thanx!!
manicure
چهارشنبه 23 فروردین 1396 01:43 ب.ظ
Hmm is anyone else encountering problems with the images on this blog
loading? I'm trying to determine if its a problem on my
end or if it's the blog. Any responses would be greatly appreciated.
ali
یکشنبه 25 دی 1390 11:54 ب.ظ
خیلی خوب بود آقا رضا
پاسخ رضا : مرسی بازم اینطرفا بیا
پسر خااله ها
پنجشنبه 8 دی 1390 07:52 ب.ظ
حالا نظر مارو پاک میکنی؟
پاسخ رضا : پاک نکردم سانسور شدی
zahra
پنجشنبه 8 دی 1390 07:26 ق.ظ
salam aga reza in dastan kheyli gashange kheyli khosham umad
پاسخ رضا : تشکر بازم سر بزنید
رویا
چهارشنبه 7 دی 1390 11:35 ب.ظ
¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´o¶$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$¶¶¶
¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶$$$$¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
¶´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´´´7¶$$$$¶¶¶¶¶$$$¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
¶´´´´1¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¢´´´¶¶$$$$¶¶$$¶¶$$¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
¶´´´¶¶¶¶¶$¶¶¶¶¶¶¶¶1´´¶¶¶$$$$$$$$$$$$¶¶¶¶¶¶$¶¶
¶´¶¶¶¶$$$$$$$$??¶¶¶¶´´´¶¶$$$$$$$$$$$$$$$¶$¶¶¶
¶¶¶¶¶¶$$$$$$¶$$$$$¶¶¶´´¶¶$$$$$$$$$$$$$$$$$$¶¶
¶¶¶¶$$$¶¶¶¶¶¶¶$$$$¶¶¶$´¶¶¶¶$$$$$$$¶¶¶¶¶$$$$¶¶
¶¶¶¶$$$¶$$$$¶$$$¶¶¶¶¶¶¶¶¢¶¶¶¶$¶¶¶¶¶$????????¶
¶¶¶$$$$¶$$$$¶$$$$$$$$$$¶´´o¶¶¶¶¶¶¶??$$$$$¶¶¶¶
¶¶¶¶$$$¶¶$¶¶¶¶$$$$$$$$¶¶¶´´´¶¶¶7´$$$¶$¶¶$$$¶¶
¶¶¶¶$$$$$$¶$$¶$$$$$$$$$¶¶´´´´´´´¢¶¶$$$$$$$$¶¶
¶¶¶¶¶¶$?$$¶$$$$$$$$$$$$$¶¶´´oo´´¶¶$$$¶$$$$$$¶
¶´¶¶¶¶¶$$$$$¶¶¶¶¶¶¶$$$¶¶¶¶¶´7´7¶¶$$$$$$$$$$$¶
¶´´´¶¶???$???$¶¶$$$¶¶¶¶¶¶¢´´´¶¶¶¶$¶¶$$$$$$$$¶
¶´´´?¶$$??$$$??¶¶$$$¶¶o´´´´´¶¶¶$$$$$$$$$$$$¶¶
¶´´´´¶¶$$?$?$$?$¶¶¶¶¶?´´´´¢¶¶¶$$$$$$$$$$$¶¶$¶
¶´´´´o¶¶$?$$$???$¶¶¶¶´´´?¶¶¶$$$$$$$$$$$$$¶$$¶
¶´´´´´¶¶¶$$$$??$?¶¶¶¶´¶¶¶¶$?$$$$$¶¶¶$$$$¶$$$¶
¶´´o¶¶¶$¶¶¶¶$$?$??¶¶´´¶¶¶$$$$$$$$$$$$$¶¶$$$$¶
¶¶¶¶¶¶$$$$¶¶¶$??$$¶´´´¢¶¶$$$$$¶$$$$$$¶¶¶$$$$¶
¶¶¶$$$$$$$¶¶¶¶$$$$¶¶1´´¶¶?$$$¶$$$¶$$$$$$$$$$¶
¶¶$$??$$$¶$$$¶¶$$$$¶¶¶´¶¶$$$$$$$$$$¶¶$$$$$$$¶
¶???$$$$$$$¶¶$$$$$$?¶¶¶¶¶$$¶¶$$$¶¶¶$$$$$$$$¶¶
¶$¶$$$$$$$$$¶¶$¶$$$$$$$$$$$¶¶$$$$¶$$¶¶¶$$$$$¶
¶$$$$$$¶$$$$¶$¶¶$¶$$¶¶$$$$$$$$$¶¶$$¶$$$¶$$$$¶
¶$$$$$$¶$$$$¶$$¶?¶$$$$$$$¶$$$$$$¶$$¶$$$¶$$$$¶
¶¢¶¶$$$¶$¶¶¶¶¶$$¶¶$$$¶¶$$$$$$$$$¶¶$$$$¶¶¶$$$¶
¶¢$¶$$$$$¶$$$$$$¶¶$¶¶¶¶$$$$$$¶¶¶$$$$$$$¶¶¶¶¶¶

بهم سر بزن
منتظرتم
pesarkhaleha
چهارشنبه 7 دی 1390 09:19 ب.ظ
motshakker az inke be ma sar zadin
پاسخ رضا : فدای تو
hadi
چهارشنبه 7 دی 1390 09:16 ب.ظ
chi gofti nakhoondam ke
heshmat
چهارشنبه 7 دی 1390 09:07 ب.ظ
khodet 2ro3ti
econmy
چهارشنبه 7 دی 1390 08:09 ب.ظ
mona bikaiiiiiii inare nevi3ni
مونا خانم
چهارشنبه 7 دی 1390 01:26 ب.ظ
روزی توی یه دانشگاه،دانشجویی به استادش گفت:
استاد،اگر شما خدا را به من نشان بدهید،عبادتش می کنم.
تا وقتی خدا را نبینم،اورا عبادت نمی کنم.
استاد به انتهای کلاس رفت وبه آن دانشجو گفت :
آیا مرا می بینی؟
... ... دانشجو پاسخ داد: نه.استاد،وقتی پشت من به شما باشد،مسلما شما را نمی بینم.
استاد کنار او رفت.نگاهی به او کرد وگفت:
تا وقتی به خدا پشت کرده باشی،
او را نخواهی دید...!
پاسخ رضا : مرسی قشنگ بودن
مونا خانم
چهارشنبه 7 دی 1390 01:26 ب.ظ
رنجشی نیست ...
بعضی از آدمها همینند
خوبند ولی فراموشكار !
...
می‌آیند ، می‌مانند ، می‌روند ..
مثل مسافران كاروان سرا
مثل ازدحام بی‌انتهای یك خیابان
كسی برای بودن نیامده و نمی آید
مونا خانم
چهارشنبه 7 دی 1390 01:24 ب.ظ
گر روزی دلم گرفت یادم باشد
که خدا با من است،
که فرشته ها برایم دعا میکنند،
که ستاره ها شب را برایم روشن خواهند کرد.
یادم باشد که قاصدکی در راه است،
که بهار نزدیک است،
که فردا منتظرم می ماند،
که من راه رفتن می دانم و دویدن،
و جاده ها قدم هایم را شماره خواهند کرد.
اگر روزی دلم گرفت یادم باشد
که خدای من اینجاست همین نزدیکیها،
و من، تنها نیستم...
مونا خانم
چهارشنبه 7 دی 1390 01:21 ب.ظ
تکراری بود
اما در کل نسبت به قبلنا بهتر شده وبلاگت
بیشتر مطلب بزار
فریماه
چهارشنبه 7 دی 1390 11:38 ق.ظ
من اصلا نظر بقیه برام اهمیت نداره! من فقط این مطلبو زدم تا بگم که چقد تبعیض بین شعر و داستان قائل میشن! باشه حتما داستانه رو می زنم
پاسخ رضا : مرسی که سر زدی
شیطون بلا
چهارشنبه 7 دی 1390 10:09 ق.ظ
سلام دوست عزیز
مرسی خبرم کردی
خیلی زیبا بود
بازم تشریف بیارین
ممنون
پاسخ رضا : چشم ممنون که اومدی
خلوتگاه عاشقانه
سه شنبه 6 دی 1390 06:51 ب.ظ
.in kode muzike weblogame

<script language="javascript" type="text/javascript"src="http://nightmelody.com/light/js/light16.js"></script>
پاسخ رضا : دست شما درد نکنه
mahsa
سه شنبه 6 دی 1390 04:35 ب.ظ
سلام گلم مرسی خبرم کردی
خشمل بود
پاسخ رضا : خواهش نظر لطفتونه
رضا
سه شنبه 6 دی 1390 04:28 ب.ظ
داستان یه طرف که نمیدونم راسته یا ... ولی این جمله قرمزی واقعا گل گفتی آقا رضا ، برخلاف بعضی از ش ها که در دنیا به دنبال نتیجه اند ، معتقدم تنها برای مادیات نتیجه هست نه برای عشق
پاسخ رضا : داستانش که فکر نکنم واقعی باشه اما مهم موضوع و نتیجشه
مرسی که سر زدی بازم بیا
شیرین
سه شنبه 6 دی 1390 12:28 ب.ظ
راستی وقتی نظرا رو میخونی جواب هم بده توی بخش پاسخش
اینجوری بهتره هااااااااااا
پاسخ رضا : ببخشید جواب ندادم مرسی که سر میزنی
شیرین
سه شنبه 6 دی 1390 11:56 ق.ظ
بی اعتنا بودن به نتیجه در هر کاری حماقت محضه
حماقت هرگز راه به سلامت نمیبره مگه اینکه طرف خرشانس(ببخشید) باشه
پاسخ رضا : این داستانم به سلامتش توجه نکرد اما بی اعتنا عاشق شد که به نظرم معنی عشقم همینه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo