تبلیغات
وبلاگ شخصی رضا هردورودی - ماهی به نام سیدمجتبی علمدار

هر نظر سازنده ی شما افتخاریست برای ما

ماهی به نام سیدمجتبی علمدار

نویسنده :رضا
تاریخ:شنبه 5 فروردین 1391-06:01 ب.ظ

اعداد برای بعضی‌ها یك جور دیگر معنا می‌دهد؛ یعنی انگار بعضی اعداد فقط برای آدم‌ها ساخته شده‌اند؛ مثل دهم محرم كه مال امام حسین(ع) است، چهاردهم خرداد كه مال امام خمینی(ره) است، و یازده دی‌ماه كه مال سید مجتبی علمدار است.

شهید سید مجتبی علمدار

تولد: 11 دی‌ماه 1345

مجروحیت شیمیایی: یازده دی‌ماه 1364

ازدواج با سیده فاطمه موسوی: دی‌ماه 1370

تولد دخترش زهرا: 8 دی‌ماه 1371

شهادت: 11 دی‌ماه 1375

احساس می‌كنم آدم‌هایی كه تولد و مرگشان در یك روز معین است، یك‌جورهایی دوست داشتنی‌ترند.

سال 1362 هفده ساله بود كه به عضویت بسیج درآمد. از داوطلب‌های  بسیجی بود كه به اهواز و هفت‌تپه و كردستان و... عازم شد و مردانه جنگید. چند باری هم در جبهه مجروح شد، ولی بیشتر اوقات بدون مراجعه به پزشك، زخم‌هایش را درمان می‌كرد، تا سرانجام در دی‌ماه 1364، در عملیات والفجر 8، شیمیایی شد؛ اما خودش را از درمان معاف كرد.

سربه‌زیر و دقیق بود، متواضع و خالص. با رفقا برای جوانان بیكار، كار پیدا می‌كردند. دوست داشت عرق شرم بر پیشانی هیچ جوانی ننشیند. می‌گفت جوان باید توی جیبش پول داشته باشد تا جلوی دوستانش خجالت نكشد.

سر زدن به خانواده‌های كم‌بضاعت و بی‌بضاعت جزء برنامه‌های ثابت هفتگی‌اش بود. با اینكه روز در تلاش بود، نماز شبش ترك نمی‌شد. عاشق زیارت عاشورا بود. نزدیكش كه می‌شدی ذكر «یا زهرا» از لبش می‌شنیدی كه یكریز بود و دم به دم. نفس گرمی داشت و مداح اهل‌بیت(ع) و آنانی بود كه به خاطر اهل‌بیت در خون سرخشان غوطه‌ور شده بودند. بعد از جنگ، دلش كه به یاد رفقای شهیدش می‌گرفت، مراسم راه می‌انداخت و می‌خواند. اغلب هم شعرهای خودش را می‌خواند:

ای كاش شور جنگ در ما كم نمی‌شد

بیت‌الزهرا، مسجد جامع، امام‌زاده یحیی(ع)، مصلای امام خمینی(ره)، هیئت عاشقان كربلا و منازل شهدا صدای پر سوز و هجران او را از یاد نخواهد برد.

همسرش می‌گفت: یك بار خواب پیامبر(ص) را دیدم. گفتند تعبیرش این است كه همسرت «سید» است. اكثر خواستگارهای من سید نبودند. یكی دو ماه بعد از آن خواب بود كه آقا مجتبی با یك سكة یك تومانی و یك جلد قرآن آمد منزل ما. گفت قرآن را باز می‌كنم، اگر خوب آمد با هم حرف می‌زنیم. چشمانمان با نام زیبای پیامبر روشن شد و سورة محمد(ص) آمد. ... با مهریة سیصد و پنجاه هزار تومان، زندگی مشتركمان آغاز شد.

شهید سید مجتبی علمدار

دی‌ماه برای او ماه سرنوشت‌ها بود، هر سال از اول تا یازدهم دی‌ماه ناراحتی و بیماری‌اش شدت می‌گرفت. وقتی میگرن عصبی‌اش شروع می‌شد، مسكن می‌خورد، اما درد تسكین نمی‌یافت. پتو به دور سرش می‌پیچید و از درد فریاد می‌زد. دائم از اهل خانه معذرت می‌خواست و می‌گفت مجبورم فریاد بزنم.

روزهای آخر اصلاً حال خوبی نداشت. می‌خواستم از محل كارم مرخصی بگیرم و مجتبی را دكتر ببرم. موافقت نكرد. گفت تو و زهرا بروید من با یكی از رفقا می‌روم دكتر. دیدم كه  غسل كرد و پس از آن گفت: آقا پرونده‌ام را امضا كرده و فرموده تو باید بیایی. دیگر نگرانی ماندن در این دنیا ،بس است.

یك هفته در بیهوشی كامل بود تا اجازة مرخصی از این دنیا را به او دادند. درد كشید، خیلی زیاد. در وصیت‌نامه‌اش دربارة نماز اول وقت توصیه كرده بود و معرفت به قرآن كریم: «سعی كنید قرآن انیس و مونستان باشد نه زینت دكورها و طاقچه‌های منزل‌تان»... «نگذارید تاریخ مظلومیت شیعه تكرار شود، بر همه واجب است مطیع محض فرمایشات مقام معظم رهبری باشید كه همان ولی فقیه است. دشمنان اسلام كمر همت بسته‌اند ولایت را از ما بگیرند و شما همت كنید تا كمر دشمنان ولایت را بشكنید.

علمدار یك دستمال سبز داشت برای مراسم مداحی و گرفتن اشك چشم خودش كه به اشك چشم خیلی از دوستانش هم متبرك بود. وصیت كرده بود قبل از اینكه جنازه را در قبر بگذارند، یك نفر داخل قبر شود و مصیبت حضرت زهرا(س) و امام حسین(ع) را در قبر بخواند و هنگام دفن هم آن دستمال سبز را روی صورتش بگذارد. می‌گفت از شب اول قبر می‌ترسم و دلم می‌خواهم اجداد پاكم به دادم برسند.

یازدهم دی‌ماه 75، در گلزار شهدای ساری، جمعیت مشایعت كنندة مجتبی تا بهشت، یكصدا فریاد می‌زدند: یا مهدی(ع)، یا زهرا(س)، آن روز غمی عجیب پیچیده بود در سینة كوچك زهرا علمدار، كه می‌دید بابای او، یعنی مجتبی علمدار، در روز تولدش؛ تولد واقعی‌اش را در آسمان‌ها جشن می‌گیرند.

گرفته شده از وبلاگ:http://ghortikolav.mihanblog.com




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
How do you get rid of Achilles tendonitis?
یکشنبه 15 مرداد 1396 07:21 ب.ظ
Wonderful article! We will be linking to this great content on our site.

Keep up the great writing.
Do you get taller when you stretch?
شنبه 14 مرداد 1396 10:29 ق.ظ
continuously i used to read smaller articles
that also clear their motive, and that is also happening with this post which I am reading now.
hepatitis c foot pain
شنبه 10 تیر 1396 06:26 ق.ظ
I drop a comment each time I like a post on a site or if I have something to valuable to contribute to the discussion.
It is a result of the fire communicated in the article I read.

And on this post وبلاگ شخصی رضا هردورودی - ماهی به نام سیدمجتبی علمدار.
I was moved enough to leave a comment :) I actually do have 2 questions
for you if you don't mind. Could it be simply me or do a
few of the remarks look like they are left by brain dead visitors?
:-P And, if you are writing at other online sites, I'd like to follow you.
Would you list the complete urls of all your shared sites like your twitter feed, Facebook page or linkedin profile?
brokendeputy580.jimdo.com
یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 12:58 ق.ظ
Hello, i feel that i saw you visited my web site so i came to return the
desire?.I am trying to find things to enhance my web site!I
assume its good enough to make use of a few of your ideas!!
BHW
پنجشنبه 24 فروردین 1396 10:56 ب.ظ
Appreciating the hard work you put into your site and detailed information you offer.
It's nice to come across a blog every once in a while that isn't the same old
rehashed material. Excellent read! I've saved your site and I'm adding
your RSS feeds to my Google account.
manicure
سه شنبه 22 فروردین 1396 08:15 ق.ظ
Hello! I simply wish to offer you a huge thumbs up for the excellent information you have got here on this post.

I am coming back to your site for more soon.
parva
سه شنبه 9 خرداد 1391 08:44 ق.ظ
"انتظار"
شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهیه . اما معنیش رو شاید سالها طول بکشه تا بفهمی !
گمنام منتظر
یکشنبه 7 خرداد 1391 09:17 ب.ظ
سلام بسیار عالی بود برادر بزرگوار موفق باشید اجرتون با سیدالشهدا
خادم الشهدا
دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 03:55 ب.ظ
سلام
خیلی قشنگ بود
خدا بهت خیر بده
انشاءالله اولیای خدا به فریاد همه ماها برسن
در پناه حق
یا علی
خانم خانوما
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 03:17 ق.ظ
ممنونم
خدا بیامرزدش ..

اقا ... از شهدای محل خودت بزار...
راحله زمینی
چهارشنبه 23 فروردین 1391 11:10 ق.ظ
سلام...این شهید را خوب می شناسم...بیشتر وقتها سری به مزارش سر میزنم...
چیزهای زیادی در موردش شنیدم...
دوشنبه 21 فروردین 1391 08:56 ب.ظ
سلام علیكم.
براتون ایمیل كردم...
یا علی...
منتظر
شنبه 19 فروردین 1391 10:28 ب.ظ
سلام علیکم دوست کلوبیه من!
ایام تسلیت.
اوه اوه...نداشتیما...شما به شهید شهر ما چیکار دارین؟
شهدای قائمشهر رو دریابین
از شوخی گذشته...دستتون درد نکنه استفاده کردم.
یا علی...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo